من پسر خوانده ي هذيانم و ته مانده ي شب...

جوّ احساس تو برفي ست من اما داغم
اين چه سري است كه در مركز سرما داغم
من پسر خوانده ي هذيانم و ته مانده ي شب
آتشم آتشم آتش كه سرا پا داغم
اين پدر سوخته دل را به تو دادم شايد
يخ احساس تو را آب كند تا داغم
من چرا اين همه امروز به خود مي پيچم
س س سردم شده اما چ چرا دا داغم!!
اگر امروز به فردا برسد مي فهمم
چه بلايي به سرم آمده حالا داغم
غزلم شروه درد است كه گرم است هنوز
جو احساس تو برفي ست من اما داغم
+ نوشته شده در شنبه دهم اردیبهشت ۱۳۹۰ ساعت 11:56 توسط مهدی
|
کاش می دانستی رقص تنهایی من به میان شب و روز همه از بهر چه بود! کاش می دانستی من بیگانه ز خود جرم تنهاییم امروز همه عشق تو بود...