امان از دست مرد...
بین خودمان بماند
اگراز رفتن ها
نیامدن ها
ونبودن هایش بگذریم
"مرد موجودیست لعنتی ودوست داست داشتنی"
ازنگاه
سکوت
غم
غرور
لبخند و چه و چه اش که نگو
دست هایش...
به دست هایش که برسی
کارت تمام است
خوب نگاهشان کن
ببین چگونه دنیا را درخود جای میدهند
گاه با نوازشی تورابه خواب میبرد وگاه به بیداری
چقدردوست داشتنی اند زمانی که شعر میشوند
عشق است که درخیابانی شلوغ شالت رامرتب کند
دیوانه ات میکند زمانی که روی تنت راه می روند
به دستش می میری
روزی که موهایت راجمع کند و دکمه هایت راباز
راستی
تابه حال دستت دردستش
درجیب بارانی اش جامانده؟؟
+ نوشته شده در شنبه سوم مرداد ۱۳۹۴ ساعت 9:9 توسط مهدی
|
کاش می دانستی رقص تنهایی من به میان شب و روز همه از بهر چه بود! کاش می دانستی من بیگانه ز خود جرم تنهاییم امروز همه عشق تو بود...