من و خيال هايم
زير لب مي خوانم امشب باز باران با ترانه
زندگاني هست زيبا با دو پاي كودكانه
فكر من اينست اكنون گرچه كودك نيستم من
من بزرگم؟ كوچكم؟ نه! پس خدايا كيستم من؟
كاش كودك بودم و از بند غم آزاد بودم
مثل باران مي چكيدم يا شبيه باد بودم
ابرها را در خيالم گاه گاهي مي فشردم
مي نشستم توي ايوان قطره ها را مي شمردم
رود را هم مينشاندم پاي صحبت هاي ماهي
مي دويدم پا به پايش در همين افكار واهي
در خيالاتم خودم را باز ميديدم پرنده
مي شنيدم حرف هايي از لب باد وزنده
حرف هايي را كه شايد هيچ كس هرگز نمي گفت
حرف هايي كه غمت را از دلت آهسته مي رفت
پيش تر ها هيچ راهي دور و بي مقصد نمي شد
هيچ كس مانند حالا با خدايش بد نمي شد
زندگي سرشار بود از لحظه هاي عاشقانه
اي دريغ از روزگار و داد از رسم زمانه!
+ نوشته شده در دوشنبه پنجم مهر ۱۳۸۹ ساعت 14:3 توسط مهدی
|
کاش می دانستی رقص تنهایی من به میان شب و روز همه از بهر چه بود! کاش می دانستی من بیگانه ز خود جرم تنهاییم امروز همه عشق تو بود...